...
![]()
باید برای مردن آماده بود...... ( تا اطلاع ثانوی )...
باید برای مردن آماده بود...
آنچنان که پایمان را
برای پایین آمدن از پله ی بالا برمی دارم
تا روی پله پایین تر بگذاریم...
![]()
![]()
![]()
تا اطلاع ثانوی وب بسته ست....
بای تا های....![]()
هرگز مگو هرگز....
زمستان گذشته است ....
باز زمان نغمه سرایی فرارسیده است....
و تو ای کبوتر من که در شکاف صخره ها و پشت سنگ ها پنهان هستی ...
بیرون بیا و بگذار صدای شیرین تو را بشنوم و صورت زیبایت راببینم....
زیرا اکنون دیگر زمستان به پایان رسیده است .....
تو را به جای همه ی کسانی که نشناخته ام دوست می دارم ....
تو رو به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم .....
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود ....
و برای خاطر نخستین گناه....
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم .....
تو را به جای همه ی کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم .......
سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده .....
شاید دوباره گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوییدیم ....
پس به نام زندگی هرگز مگو هرگز .....
اثر : پل الوار
یک دقیقه سکوت کنید!
مرگ گاهی ریحان می چیند...![]()


برای شادی روح خسرو شکیبایی یک دقیقه سکوت کنید!
![]()
![]()
![]()
تو را....
به کدامین کتاب مقدس سوگند یاد کنم٬
که از یاد عاشقان واقعی ات نخواهی رفت٬
حتی اگر تو را٬ به آخرین صفحات تاریخ تبعید کرده باشند....
تو مسئولی...
پریشانم...
چه می خواهی تو از جانم؟؟!!!
مرا بی آن که خود٬ خواهم
اسیر زندگی کردی...
خداوندا تو مسئولی
بر این آغاز و این پایان....
![]()
![]()
![]()
پنج وارونه.....

: پنج وارونه چه معنا دارد؟؟؟
خواهر کوچکم این را پرسید!
من به او خندیدم
کمی آزرده و حیرت زده گفت: روی دیوار و درختان دیدم
باز هم خندیدم!
گفت : دیروز خودم دیدم...
مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینو می داد....
آن قدر خنده برم داشت که طفلک ترسید
بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم:
بعدها وقتی غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد٬
بی گمان می فهمی
پنج وارونه چه معنا دارد.....
و بعد از آن هرگز... درون مدرسه مان هیچ کس نمی خندید...
سوال می کنم؟ آیا کسی به من خندید؟
مدیر مدرسه این را دوباره می پرسید:
سوال می کنم این بار با تمام وجود
آهای دخترکان؟ هیس! هی ! نمی فهمید؟؟؟
دو نقطه ناظممان رفت انتهای حیاط
و نقطه نقطه نگاهش به خط شد و چرخید:
اجازه؟ جان شما! جان مادرم دنیا....
به جان مادرتان....جان بچه تان مهشید
سکوت!!!!! جان خودت بی حیا برو دفتر
صدای خنده از آن تو بود بی تردید !
و باز ناظم و دفتر و انضباط و مدام
صدای دخترکی توی گوش می پیچید:
ببخش خانم ناظم.....غلط....غلط کردم
اجازه خانم ناظم؟ چه قدر نامردید!!!!
سه نقطه ناظممان رفت پشت میز خودش
ببخشمت که ببخشم؟؟؟؟؟همین!... غلط کردید
صدای گریه دختر و بعد از آن هرگز
درون مدرسه مان هیچ کس نمی خندید...
![]()
![]()
![]()
از پس شیشه عینک استاد....
از پس شیشه عینک استاد سرزنش وار به من می نگرد
باز از چهره من می خواند که چه ها در دل من می گذرد
می کند مطلب خود را دنبال بچه ها عشق گناه است گناه
وای اگر بر دل نو خواسته ای لشکر عشق بتازد بیگاه
می نشینم همه ساعت خاموش در دلم با غم تو دنیایی است
ساکتم گرچه به ظاهر اما در دلم با غم تو غوغایی است
مبصر امروز چو اسمم را خواند بی خبر داد کشیدم غایب
رفقایم همگی خندیدند که جنون گشته به طفلک غالب
بچه ها هیچ نمی دانستند که من آنجایم و دل جای دگر
من به یاد تو و آن روز بهار که تو را دیدم با جامه زرد
من به یاد تو و آن خاطر ه ها یاد آن لحظه که بگذشت چو باد
که در این وقت به من می نگرد از پس شیشه عینک استاد
با خیالت خوشم از اول زنگ لحظه ای فارق از این دنیایم
زنگ خورده است و مریم تو بیا تو کتایون برو من می آیم...
قصه یک مداد سیاه.....

تو فعل حال ساده و من ماضی بعید
ای کاش دست خسته "من" تا تو می رسید
من بوده ام٬ تو هستی و ما ..... هیچ وقت و این
یعنی که من سیاهم و یعنی که تو سپید
یک شب که مشق داشتی و خسته بودی و
از ابرهای ذهن تو خمیازه می چکید٬
من هم سرک می کشیدم و پایین دفترت٬
ماندم به این امید که من را ندیده اید
من مانده بودم و همه لحظه ها سیاه
تو مانده بودی و همه سطرها سپید
می خواستم بمانم آن جا ولی نشد
خانم معلم آمد و یک خط سرم کشید
آن وقت خم شد و به تو چپ چپ نگاه کرد
و گفت: دنیا.....از تو بعید است این بعید....
تو هم که پاک جا زده بودی شکستی ام
و ناله های تلخ مرا پاک کن شنید
آن وقت تکه تکه های مرا یک طرف زدی
چشمت به روی لکه ی جا پای من دوید
ده مرتبه جریمه شدی٬.... گریه ات گرفت
من هم دلم گرفت..... ولی هیچ کس ندید...
****![]()
دلیجان های جادویی...

دلیجان های جادویی که از شهری پر از ناقوس می آیند
کلیسا در کلیسا با جسد هاشان پی فانوس می آیند
دو خطی پشت ارابه و خواهرهای روحانی
سیه پوشان طلبکار تبرک ها برای کشف اقیانوس می آیند
کسی با حکم شلاقش فضا را می شکافد تند می راند
عزاداران بی چیزی شبیه زایش ققنوس می آیند
دلیجان حجم سنگین جهان را قطعه قطعه می کشد با خود
و مردان مست چشمک ها به هابیلی ترین کابوس می آیند
فضا پیمای قابیلی در این شبها مسافر می برد تا دور
همان هایی که با ظلمت برای غارت ناموس می آیند
عباراتی خیالی می نویسم اسب و ارابه کجا بودند
همان انسان نماهایی که با نام خدا جاسوس می آیند
مرا این جا شبی خاموش و پنهانی کنار جاده خاکم کن
اگر دیدی دلیجان ها که از شهری پر از ناقوس می آیند
زندگی نمی میرد....

زندگی وجود دارد...
می گویند زندگی وجود دارد...
احساس سرما می کنم...
می گویند زندگی وجود دارد....
خواب از سرم می رود. می گویند زندگی وجود دارد!
ببین! چراغی روشن می شود. زمزمه ای شنیده می شود.
یک نفر می دود. فریاد می کشد و مایوس می گردد...
لیکن آن دورها....هزار و صد هزار کودک دیگر زاده می شوند که
پدران و مادران کودکان آینده اند...
زندگی نه به من نیازی دارد و نه به تو احتیاجی دارد...
تو می میری....و مطمئنا من هم می میرم....
اما چه اهمیتی دارد؟!!........
چرا که زندگی نمی میرد...
زندگی نمی میرد...
***
برگرفته از کتاب: نامه به کودکی که هرگز زاده نشد
نوشته اوریانا فالاچی
حتی اگر ما نباشیم....
زندگی کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذرد....
و قلب ها...
قلب ها گرامی تر از آنند که بشکنند....
آن چه در زندگی به دست می آید با خنده نمی ماند٬
و آن چه از دست برود با گریه جبران نمی شود....
و فردا باز خورشید طلوع خواهد کرد٬ حتی اگر ما نباشیم.....
***
منطق عفونی....

دکمه های کنده اعتصاب خنده
یک شکنجه در کنج ضربه ی کشنده
پله های تاریک منطق عفونی
روی میز تحریر استکان خونی
یک چراغ روشن روی کتف دیوار
گردن شب من زیر تیغ انکار
************
بر جنازه مرده خویش نماز گزارد......

در انتهای فرصت خود ایستاده ام....و گوش می کنم...نه صدایی
و خیره می شوم.....نه ز یک برگ جنبشی
و نام من که نفس آن همه پاکی بود...
دیگر غبار مقبره ها را هم بر هم نمی زند....
آیا آن زمان نرسیده است که این دریچه باز شود باز باز باز
که آسمان ببارد
و مرد بر جنازه مرده خویش
زاری کنان نماز گزارد؟؟؟؟؟؟؟؟
***
به دیوار می زند....

آیا صدای قلب خود را شنیده ای؟؟؟
آن جا کسی همیشه به دیوار می زند....
در پشت انفرادی قلبم پرنده ایست...
آن جا کسی همیشه به دیوار می زند.....
********
خوش به حال برنادت مقدس که دید آن چه را که مابقی نمی دیدند! کاش می شد ما هم می دیدیم...کاش می شد....
به گزارش پارسینه، برنادت دختری از روستاهای فرانسه و از خانواده ای فقیر بود که مدعی شد مریم مادر مسیح را می بیند و با او گفتگو می کند. عده ای به او ایمان آورده و عده ای دیگر او را دروغگو خواندند ولی حرف های برنادت که از طرف مریم مقدس بیان می کرد و به همه مردم روی زمین پیامهای خوب زیستن را ابلاغ می نمود حتی اسقف کلیسای آن جا را نیز بر آن داشت تا به برنادت ایمان آورد.

برنادت در طول زندگیش معجزات بسیاری از جمله شفای بیماران لاعلاج انجام داد و سرانجام در سال ۱۸۷۹ درگذشت. و حالا پس از ۱۲۷ سال مقامات کلیسایی که وی در آنجا دفن شده بود بدن او را بیرون آوردند و دیدند که جنازه اش نپوسیده است و این محل امروز محل زیارت مسیحیان شده است.

در برابر قدرت خدا فقط می شود سکوت را زمزمه کرد.....
همین!
دفن و کفن تو با من....

شروع ذبح زمان دفن و کفن تو با من
شکوه تیغ خیانت در حوالی گردن
حدود ساعت یک در پزشک قانونی
نگاه صامت من بر ملافه خونی
حقوق مکفی پرونده خود آزاری
به شعر ساکت نقره......سرایت هاری
***************
الهام جون:
این شعر و از فیلم سینمایی سربازان جمعه
شاهکار استاد مسعود کیمیایی نوشتم.
نمی دونمم شاعرش کیه؟؟
این و باید از خود استاد کیمیایی پرسید.
شایدم خودشون سرودن....
![]()
دوری....
چند قدم برداریم....
یک...دو...سه....
هشت...نه...ده....
چه قدر مهربان تر شده ای
حالا که از هم بیست قدم دور شده ایم!!!!....
خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد...

در آستانه فصلی سرد...
در محفل عزای آینه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
واین غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه می شود به آن کسی که می رود این سان
صبور
سنگین
سرگردان...
فرمان ایست داد؟!!!...
در کوچه باد می آید...
کلاغهای منفرد انزوا
در باغ های پیر کسالت می چرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد...
چه ارتفاع حقیری دارد!
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
و ما مثل مرده های هزاران ساله به هم می رسیم
و
آن گاه خورشید
بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد...
![]()
![]()
![]()
خدانگهدار جزیره سنت هلن...
این وبلاگ برای همیشه بسته می مونه...
تو این وبلاگ پست جدیدی نوشته نمی شه...
از کسایی که جزو پیوندای من بودن و من دیگه بهشون سر نمی زنم عذر می خوام....
تو نت دنبالم نگردین...چون دیگه نمی خوام بیام نت...
اگرم دیدین آنلاینم هیچ پی امی برام نفرستین...
چون همه آی دی هامو بین دوستام پخش کردم و خودم دیگه ازشون استفاده نمی کنم...
اگه از من بدی دیدن حلال کنین...
خدانگهدار برای همیشه
دختری از جزیره سنت هلن![]()
هوای تیره...
صدای آخرین لحظات زندگی می آید
در همه جنگل پیچیده است...
آسمان غمگین شده
آه٬ پرندگان دیگر نمی توانند پرواز کنند!!!
![]()
![]()
![]()
«هرمان ملویل»
![]()
اندوه...

کدام اندوهت را بگویم؟
نبودنت٬ یا در بند بودنت را...
![]()
![]()
![]()
بهشت و جهنم...
مرگ بهشت است٬
وقتی زندگی برایم جهنم باشد...
![]()
![]()
![]()
روز تولد....
امروز روز تولدم
کاش روز مرگم بود
...
![]()
![]()
![]()
نه هر کسی که چشم دارد بیناست...
چه قدر خوب است انسان ها پشت میله ها هم انسان باقی بمانند.
در پشت میله ها انسان ها چیزی ندارند که آن را از دست بدهند.
در پشت میله ها تصور ذهنی ما در مورد وقت از بین رفته است.
دقیقه ها ما را به ابدیت تبدیل کرده بودند.
سرنوشت مضحکی در انتظارمان بود. آنها گوش هایشان کر شده بود و چشم هایشان باز...
اما نه هر کسی که چشم دارد بیناست!..
به نقل از: سیمای زنده به گوران
![]()
اشک های من....
این جا تاریک است...
کسی اشک های من را
نمی بیند...
![]()
*![]()
شاید که صدای تو را خواب دیده ام....
گوئی که کودکی در اولین تبسم خود پیر گشته است
و قلب این کتیبه مخدوش
که در خطوط اصلی آن دست برده اند
به اعتبار سنگی خود
دیگر احساس اعتماد نخواهد کرد...
شاید که اعتیاد به بودن
و مصرف مدام مسکن ها
امیال پاک و ساده وانسانی را
به ورطه زوال کشانده است...
شاید که این روح را
به انزوای یک جزیره نامسکون
تبعید کرده اند...
شاید که من صدای تو را خواب دیده ام.....
شاید....
![]()
![]()
![]()
روی سیمهای خاردار....

اگر خواستم که خودم را
روی سیمهای خاردار بیندازم...
و اگر خودم را به منطقه ممنوعه برسانم
و اگر بخواهم
که شما را از بین بروید و محو گردید.....
این خدمت در خور توانایی تو خواهد بود....
خوب تصمیم بگیر.....
ما کنون در حفره ای هستیم
که از طرف خداوند نفرین شده است....
تو هم در حال خفقان هستی....
به یقین تو آزاد می شوی....
به خانه باز می گردی...
نزد خواهر و مادرت خواهی رفت....
و تو به یاد نخواهی داشت
که من چگونه روی سیمهای خاردار
سر به پایین آویزان بودم....
![]()
برگرفته از کتاب نگهبان - یو. دانیل - ۱۹۶۶
زندگی خالی....

می خواهم قصه ای برایتان بگویم....
قصه ای تنها در یک خط
پسرکی پر هیاهو
که اکنون مرد خسته ای شده و
آرزوهایش را باد برده است...
و قصه ای دیگر درست به همان گونه:
کافه هایی بودند پناهگاه دلتنگی ها
که خاصیت خود را از دست دادند...
و قصه سوم....
قصه ای دنباله دار....
زندگی بود که هنوز هم هست
اما...
خالی خالی خالی......
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()